ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

35

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

مردم گفتند : خليفهء رسول خدا ( ص ) از آنان بپذير ، دوران تازه‌اى است و عرب نيز تعدادشان زياد است و تعداد ما اندك . ما را نيروى آن كه با عرب در افتيم نيست . با اين كه از رسول خدا ( ص ) شنيديم كه مىگفت : تا وقتى كه مردم كلمهء لا إله الّا الله را نگفته‌اند ، مأمور شده‌ام با آنان بجنگم ، وقتى اين كلمه را گفتند ، خون و دارايىهاى آنان مصون و محفوظ خواهد بود مگر در جايى كه حق تعيين كرده است . و حساب آنان نيز در آن صورت با خداست . ابو بكر گفت : اين جا از جاهايى است كه مىبايد با آنان جنگ كنيم . مردم به عمر گفتند : با او سخنى بگو ، شايد از عقيده خود باز گردد ، نماز را از آنان بپذيرد و آنان را از پرداخت زكات معاف دارد . از اين روى ، عمر يك روز كامل را با ابو بكر خلوت كرد ، ولى ابو بكر در جواب عمر گفت : سوگند به خدا ، اگر آن پاى بندها را از پايم بگشايند ، همچون دورهء رسول خدا ( ص ) با آنان جنگ خواهم كرد . و اگر كسى را نيابم كه با من همراهى كند ، تنها با همهء آنان خواهم جنگيد . تا اين كه خداوند ميان من و آنان حاكم شود و خدا بهترين حاكمان است . از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىگفت : مأمور شده‌ام بر سه پايه با مردم جنگ كنم ، شهادت لا إله الّا الله ، بر پا داشتن نماز و پرداخت زكات . سوگند به خدا ، از اين سه كار دست بر نخواهم داشت و همهء آنان را خواهم زد از آنان كه جلو ايستاده‌اند تا آنانى كه پشت سر آنانند . تا وقتى كه همگى وارد اسلام شوند . خواه از روى رضا و رغبت و يا از روى اكراه و اجبار . مردم نظر او را ستودند و فضل و برترى وى را به جاى آوردند . ابو رجاء عطاردى گويد ديدم مردم گرد آمده‌اند و عمر بر سر ابو بكر بوسه مىزد و مىگفت : فدايت شوم ، اگر تو نبودى ما هلاك مىشديم . عمر بر نظر ابو بكر دربارهء جنگ با اهل ردّه آفرين گفت . بيمارى ابو بكر و به خلافت رسيدن عمر ابو بكر دو سال و چند ماه خلافت كرد . پس از آن بيمار شد و در اثر آن بيمارى از دنيا رفت . در زمان بيمارى گروهى از اصحاب نزد ابو بكر آمدند . يكى از آنان عبد الرحمن بن عوف بود . وى به ابو بكر گفت : جانشين رسول خدا ( ص ) شب را چگونه به روز آوردى ؟ اميد آن دارم كه بهبود يافته باشى . ابو بكر گفت : چنين مىبينى ؟